هی گایز - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 22:18
Donya دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰، 20:14 قتی آدمهـا میخواهند بروند، زمین و زمان را بهم می دوزند تا بروند و این ماییم که با دنیایی از همه چیز می مانیم.و دیگر بهتر است پرونده شان را ببندیم تا بروند،حتی اگر دنیایی را بهم بریزند باز میگویند تقصیر خودت بود،و هرگز کوتاه نمی آیند از گفته ها و یافته ها و یاخته ها...
یک آسمان آرامش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
وقتی آدمهـا میخواهند بروند، زمین و زمان را بهم می دوزند تا بروند و این ماییم که با دنیایی از همه چیز می مانیم.و دیگر بهتر است پرونده شان را ببندیم تا بروند،حتی اگر دنیایی را بهم بریزند باز میگویند تقصیر خودت بود،و هرگز کوتاه نمی آیند از گفته ها و یافته ها و یاخته ها و بافته ها.و ما می مانیم و یک حوض...
ده شهریور هزاروسیصدو نودهشت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
آدمــها بعد از شناختــشون از همه که تصمیم میگیرن باهم چطور رفتاری داشته باشن.اینـکه بعد از یه دعوای حسابـی با مامانت تصمیم بگیری اونو دیگه مامانت ندونی یه تفکر نشدنیه.مثه اینه که دنیایی رو که توش زندگ
تخریب ساختگی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
بعد ازین همه تحقیری که روم وارد شده من دیگه ممکنه ، ممکنه آدم قبل نشم و بخوام هرچه سریعتر ازین کشور بخاطر آدم و آدمهایی که ساختگی, تخریب,م کردن تا خودشونو بسازن برم.ولی مساله اینجاست که توی این تخریب, سا
داشته ها - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
عشق منو بارها و بارها و بارها زیر سوال برد.و منو بارها و بارها تخریب کرد،عشق و آدمی که معشوق سعی به تخریبش داشته, باشن میشه خطرناک ترین چیزی که وجود داره...باید ازش ترسیدداشته, هایی که از نداشته, ها ساخته شده و بی احتـرامی بهش باعث میشه همه چیزهایی که ساخته شدن باهاش تخریب بشن دوباره!
حقیقت تلخ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
به طرز وحشتناکی دوستش دارم،خیلی هم دوستش دارم،و دلشکسته م
دنیا - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:05
اونطوری که برای بقیه میگذره برای من نمیگذره،من توی دنیای خودممهزاربار از خودم میپرسم که چرا واژه ها صدا ندارن وقتی خونده میشن،انگار مال آدمها نیستن.انگار مال ما نیستن،تلگرام و اینستاگرام رو پاک کردم،و وقتی که با افراد توی واتساپ هم حتی صحبت میکنم،انگار با اونا نیست که صحبت میکنم،با یه نفره که فقط اس...
طراحی معماری - تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 8:52
انقدر جدی روی معماری یک ساختمان،مدتها بود که کار نکرده بودم.از سالها میگذرد.و میتوان گفت بنیاد های خوبی را کار کرده بودم که با کمی تراش و سایش طرح بسیار خوبی در می امد. اح عصبانی شد و حق داشت.حتی میان
بیست و دو - تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 8:52
یک ۲۲:۲۲ در روز ۲/۲۲ به او بدهکارم گفته ام چشمانت را با جانم عوض میکنم؟گفته ام تمام خواهش من یک جانی ست که تضمن ارامش و قدرت ابدی تو و خانواده ت بشود؟گفته م کمتر قربان صدقه برو؟گفته ام آنکه عاشقست منم نه تو؟گفته ام چقدر دوستت دارم؟گفته ام ؟چقدر ناگفته که باید بگویمچقدر نفس که باید تبادل کنمچقدر ضربا...
من بعد از تو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:42
ای معشوق گور به گور شده،تو گورت بمون لطفا.من دارم حال میکنم:دی زیر تریلی هم رفتی دستت دردنکنه.جات پره اینجا. _:باز خوابت اومد دری وریی گفتی؟ _:گم شو:) بدی رو از کسی یاد گرفتم که همیشه میخندید... خوبی رو از کسی یاد گرفتم که همیشه اخم میکرد... خدایا چقدر درهمن آدمات. خیلی دلم میخواد تو تلافی دل شکستنا...
چــَـبـــَکـِــعـَـف - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
_____________________جهـــــان غرق در خواب استـــــــــــــ...ومور مینوشــــــــــد شهد شبـــــــــــ را...و کرم شب تابـــــــ نور آزادی را می تابدتو به آنهـــا مینگریمثل یک خواب
چرتـ اندر خرت و پرت - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
_____________________جهـــــان غرق در خواب استـــــــــــــ...ومور مینوشــــــــــد شهد شبـــــــــــ را...و کرم شب تابـــــــ نور آزادی را می تابدتوبه آنهـــا مینگریمثل یک خواب
چــَـبـــَکـِــعـَـف2 - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
اونقدر هیجان زده ام.نمیدونم چطور شروع کنم. و اونقدر خسته ام. که حوصله شروع کردنو ندارم. و اونقدر مضطرب ام. که اصلا دلم نمی خواد شروع کنم . . . ما راستیم؟
چــَـبـــَکـِــعـَـف 3 - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
یه سریا هم هستن من زنعمو اینا گاهی میان تو ذهن آدم، صفحه سفیدشو با حرفای گاها تندشون سیاه میکنن.یه سریا م هستن، کلا میری وبشونو میخونی حس میکنی خستگی از تنت در رفته باید بدویی. زندگی یک پوکرباز قاهریست. گاهی دلم برای بازیهایش تنگ میشود. گاهی میخواهم از بیخ و بن حذفش کنم. چه میشود کرد، باید جان کند
چــَـبـــَکـِــعـَـف 4 - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
چرا نشد؟شاکی ام خداجون شاکی میشه دوباره ازون معجزاتت نشونم بدی که جیگرم حال بیاد. خدا جونم،پشت دو سه خط اوضام برات از روشن هم نورانی تره. کمکم کن.
چــَـبـــَکـِــعـَـف 6 - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
وارد فصلی از زندگی شدیم که موقع خواب پنجره ها رو باید باز بذاریم.گاهی هم فن رو روشن کنیم. دلم تنگ همچین کارایی شده بود. پیشی بی ادب. موقع غذا خوردن میاد طرفم،دو بار که با عشق نگاش میکنم به پهنش نمیگیره حیوون بی صفت،..کوفتو بخوره. سلبریتی های اونور ابی رو دوست میدارم.مخصوصا اگه یه جامعه هنری کثیف
داشتیم تا حالا کسی اسم وبلاگشو یادش بره؟ - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
خب آرررررره.اگه طرف مثه من به خواننده امید نداشته باشه و به وبلاگش ماهها سر نزنه،آرع. دلم تنگ شد برای این فضای مثبتی که درست کردم. خبر مبر زیاده. اما ااما میمونه استرسام. از استرسام نمیگم فقط یه کلاهی از سر برداشتم برای عرض ادب دوباره. ___ آهان نشسته بودم توی ماشین صحبت های (سانسور) و پدر و شنیدم ک
بعد از یه سال هنر کردی خودم:| - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
واقعا نخبگی بشریت برای من چیط کمیه.کلا یادم میره بلاگفا هم داشتم،اصلا خاطره داشتم.اسمش وبلاگ رو فراموش میکنم،آدرسو فراموش میکنم:|خب به شکرانه سریال کره ایایی که دیدم این یکیو یادم موند.و الان در خدمت خودمم. امروزم؛ افراد نفرت انگیز زندگیمو دوباره دیدم.اونم یه روز تقریبا خوب،روز رای دادن:|.فینقیل بچه
تقابل عشق و منطق - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:21
دوستش داشت اما نکشتش،سازمانشم دوست داشت، با این عقلش خیلی میرسید،نکشتش.من اگه جاش بودم میکشتمش. روزبه سریالی که مامان میدید،جذاب بود در حدی که سه قسمت آخرشو دیدم.خیلی جذاب بود.:|.اصلا نباید بذارن آدمای جذاب بازیگر شن:| _: باشه تو راست میگی.ساکت شو باو تریپ احساساتی باز برداشت. _: خب جذاب بود. _: ن